نمیدانم این
چندمین سلام است، ولی میدانم که جواب سلام واجب است.
و مینویسم برای
چندمین بار و میدانم که بی پاسخ نمی ماند مثل همیشه.
مینویسم برای
تمامی آنهایی که مثل تو خواستند که گمنام بمانند.
مىشناسمت به
خوبی، تو شايد براى آنها كه جهت ثواب به مزار شهداء مىآيند گمنام باشى، چرا كه
نامت را برسنگ مزارت ننوشتهاند، سنگ مزاری که در اثر توجه خاص مسئولین بنیاد شهید
و ... چندین تکه شده، سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس ندارى، هيچ شمعی بر
مزارت سو سو نمی زند. حتى همان سنگ قبرت هم مدتهاست كه با آبى شستشو نگرديده، ولى
من تو را خوب مىشناسم خيلى خوب، تو براى من گمنام نيستى، نامت بسيجى است، شهرتت
دريا دل و پدرت خمينى ...
برای آنها که هنوز نمرده اند...
نمیدانم این
چندمین سلام است، ولی میدانم که جواب سلام واجب است.
و مینویسم برای
چندمین بار و میدانم که بی پاسخ نمی ماند مثل همیشه.
مینویسم برای
تمامی آنهایی که مثل تو خواستند که گمنام بمانند.
مىشناسمت به
خوبی، تو شايد براى آنها كه جهت ثواب به مزار شهداء مىآيند گمنام باشى، چرا كه
نامت را برسنگ مزارت ننوشتهاند، سنگ مزاری که در اثر توجه خاص مسئولین بنیاد شهید
و ... چندین تکه شده، سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس ندارى، هيچ شمعی بر
مزارت سو سو نمی زند. حتى همان سنگ قبرت هم مدتهاست كه با آبى شستشو نگرديده، ولى
من تو را خوب مىشناسم خيلى خوب، تو براى من گمنام نيستى، نامت بسيجى است، شهرتت
دريا دل و پدرت خمينى ...
دیده بودمت.
بارها و بارها
آنگاه كه بعد
از مناجات شبانه و نماز صبحت با گروهانتان مىدويدى، اسلحه بر دوشت سنگينى مىكرد
اما لبخندت از چهره مظلومت بيرون نمىرفت، در آن هنگام كه در گوشه ای از چادر، آرام
و آهسته گوشهاى مىگرفتى ،قرآنت را از جيب پيراهنت در مىآوردى و شروع به قرائت
مىكردى.
حركات لبت را مىديدم و اشكهاى متصل چشمت را كه بىامانت كرده بود.
نيمه شبها
بیدار میشدی، فانوس آويخته از ميله چادر را بر مىداشتى و بيرون مىزدى، پوتينهايت
را كه هميشه در جاى مخصوص قرارشان مىدادى بىسروصدا مىپوشيدى و من ديگر تو را
نمىديدم، فقط وقتى براى نماز صبح به حسينيه مىآمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما
وقتى سلامت مىدادم برويم مىخنديدى بگونهاى كه انگار نه انگار كه مدتهاست با
حبيبت خلوت كرده و در دامنش مىگريستى.
آنگاه كه
جمعهها با رفقايت به مرخصى شهرى مىرفتى وسايل حمامت را در چفيه سفيدت پيچيده بودى
در كنار جاده خاكى كرخه منتظر تويوتا.
آنگاه كه
كمربندى از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسيدن كار، دلها را به شوق آورده
بود، در ميان بچهها نبودى، در دل شيارى تنها در خودت سير مىكردى، تو بودى و
صفحهاى كاغذ و يك خودكار، تو و صفحهاى كاغذ و يك خودكار و ... خدا، او مىگفت و
تو مىنوشتى، وصيتنامه.
و آنگاه كه در
نيمه شب شلمچه يا سحرگاه فاو و يا صلوة ظهر مهران خمپارهاى در كنارت نشست تمام
وجودت آتش شده بود، درست مثل پروانههاى شعلهوار از عشق شمع؛ ساكت و آرام بر زمين
افتادى و شدى شهيد گمنام. پس تو گمنام نيستى، تو گمنام نديدهاى بيا تا نشانت دهم
.موجوداتى در اين دنيا هستند كه همه نامشان در نانشان پيچيده كه اگر نانشان را ببرى
ديگر كسى آنها را نمىشناسد. مردانگى و شرف، ديانت و ايثار و غيرت، حسين(ع) و
زينب(س)، امام و شهادت در دايره محدود ايدهآلهاشان محلى از اعراب ندارد، تمام
عشقشان اينست كه چلوكبابى بخورند اگر چه بقيمت شرف خود، و نوشابهاى و بعد زير باد
خنك كولرهای گازی چُرتى و همين؛ زندگى براى آنها همين است، بخدا قسم همين است، به
همين پوچى
آرى تو گمنام
نيستى
همه درياها و
اقيانوسهاى زلال ترا مىشناسند، همه گلهاى بهارى شبنم گرفته از سحر ترا مىشناسند ،
همه بغضهاى تركيده از داغ، همه فريادهاى درهم پيچيده حلقومها.
و مادرت نيز،
هر شب جمعه كه به بهشت زهرا(س) مىآيد يكراست قصد كوى شهيدان گمنام مىكند بر سر هر
قبرى كه نام و نشانى ندارد مىنشيند و فاتحهاى مىخواند اما اگر دقت كرده باشى به
اينجا كه مىرسد بىاختيار اشك از چشمانش جارى مىشود. آرى او اينجا احساس ديگرى
دارد بوى خون شيربچهاش را اينجا بخوبى استشمام مىكند، اما خوش به حالت كه از ميان
اين همه، نام گمنامى را انتخاب كردهاى
نامی که از همه
نامها آشناتر است
|